قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1746
تاريخ الفي ( فارسى )
و مطالبهء ارزاق و حقّ البيعه نمودند و نازوك حاجب در حالت مستى در مقام ممانعت آمده ايشان را دشنام كرد . ايشان نيز در مقام شدّت و سفاهت درآمده كار به جنگ رسيد و نازوك كشته شد . چون اين خبر به ابو على بن مقله رسيد از دار الخلافه بگريخت و حاجبان هر كدامى فرصت غنيمت دانسته متفرّق شدند و دار الخلافه را اين جماعت فرو گرفته آواز يا مقتدر ! يا منصور ! برآوردند . چون مونس خادم در دار الخلافه نبود جمعى كثير از اين جماعت متوجّه سراى او گشته او را محاصره كردند . چون مونس ديد كه هجوم عوام شد و سراى او را در ميان گرفتند پرسيد كه : غرض شما چيست ؟ گفتند : مقتدر خليفه را مىخواهيم . مونس چون ديد كه غير از تسليم مقتدر چاره نيست ناچار مقتدر را فرمود كه : بيرون رو . امّا مقتدر بنابر توهّم آنكه مبادا آن جماعت قصد او كنند ، در بيرون رفتن تأنّى مىكرد . مونس خادم گفت : مگر تو خلافت نمىخواهى ؟ بيرون رو كه هيچ قصّهاى نيست . القصّه ، چون مقتدر بيرون آمد آن جماعت او را بر دوشهاى خود سوار كرده متوجّه دار الخلافه شدند . چون مقتدر در دار الخلافه قرار گرفت فرمود تا برادرش ، القاهر باللّه ، و ابو الهيجا و نازوك را حاضر كنند كه مبادا كسى ايشان را ضايع كند . در اين اثنا ، شخصى سر ابو الهيجا را پيش مقتدر بر زمين [ نهاد ] و همچنين سر نازوك را نيز بريده پيش مقتدر آوردند . امّا القاهر باللّه را مقتدر پيش خود خواند و دلدارى بسيار داد تا آنكه خوف از خاطر بيرون رفت و گفت : اى برادر ، من مىدانم كه گناه تو نيست ، امّا لقب تو « مقهور » بايستى نه « قاهر » . و در اين وقت ، قاضى ابو عمرو محمد بن يوسف آن مكتوب را ، كه المقتدر باللّه به خط خود جهت خلع خود نوشته بود ، آورد و در حضور او پاره كرد و از اين جهت المقتدر باللّه از وى بسيار شاكر و راضى بود و قضاى ممالك محروسه را به او ارزانى داشت و برادر خود ، القاهر باللّه ، را به خانهء مادر خود نگاه داشت و مادر مقتدر نسبت به القاهر باللّه كمال اشفاق و مهربانى كرد و جهت او آنچه مىخواست از حوارى و غير آن مهيّا مىداشت . و مونس خادم در باطن با مقتدر در كمال اخلاص و اتحاد بود ، غايتش امرا او را بر خلع او ملجأ ساخته بودند و لهذا چون مقتدر را به خانهء او سپردند او را قدرت تمام بود كه قصد او كند ، امّا با او نيكويى كرد و در وقتى كه مردم او را از وى مطالبه كردند و مقتدر خايف و متوّهم مىنمود او را قوّت مىداد و مىگفت : آيا تو خلافت نمىخواهى ؟ و مقتدر ، ابو على بن مقله را در منصب وزارت متمكّن گردانيد و فرمود تا به اطراف آفاق فرامين مشتمل بر عود خليفه المقتدر باللّه بر سرير خلافت نوشته ارسال داشتند . و از جمله وقايع اين سال آنكه امير قرامطه ، ابو طاهر سليمان بن ابو سعيد مينابى ، در روز ترويه به مكّه درآمد و تمامى آنجا را نهب و غارت نمود و خلقى بسيار را به قتل رسانيد . و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه ابو طاهر قرمطى در مسجد الحرام درآمد و خود بر